X
تبلیغات
ناب و زلال


ناب و زلال

در جست و جوي اندیشه ای ناب و عشقي زلال

سلام

امروز صبح زود بیدار شدم

سه شنبه هشتم آذر هزار و سیصد و نود

داشتم فکر می کردم چکار باید کنم و ببینم امروز مناسبتی هست یا نه و قراری دارم یا نه

با خودم میگفتم سه شنبه سه شنبه سه شنبه

گوشه ذهنم این فکر جانبی هم اومد که امروز نه هیچگاه بوده و نه هیچگاه خواهد بود

امروز برای خودش یگانه ای است در عالم

مثل روزای دیگه که تکرار ندارن

یکی هستن

از یک سو جدید و از یک سو تکرار نشدنی

و برای همین عزیز،

چون حادثه نویی هستن که فقط یک روز فرصت داریم باهاشون باشیم

نا خوداگاه گفتم

سه شنبه! سلام



نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت 11:30 توسط سید رضا| |

سلام

چند جمله قشنگ

برای زنده ماندن دوخورشید لازم است .یکی درآسمان ویکی در قلب

مشکلات امروز تو برای امروز کافی است، مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن

                                                                                              عيسي مسيح

نصف اشباهاتمان ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم ، احساس می کنیم
و وقتی که باید احساس کنیم ، فکر می کنیم.

درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند
مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند .

در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست ، برخیز تا بگریند . . .

                                                                                        کوروش کبیر

نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 13:15 توسط سید رضا| |

سایه، گاه همچو  آفتاب است بر سرم

گاه، از هُرم آفتاب به او پناه می‌برم

سایه، گاه عاشقانه می‌فشاردم

گاه  اما، غربتش را  زِ  یاد می‌برم

سایه...

در پی نور است همه عمر،

اما مهجور،

دادِ او به سرای هور می‌برم

پاسخی غریب دارد او:

"سایه را همه جا در آغوش می‌برم"


هور= هورخش(خورشید)


                                                

نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1390ساعت 9:4 توسط سید رضا| |

سلام

انگار نه انگار که یک سال گذشته

همه چی آرومه من چقد خوشحالم

کار نوشتن کتاب طولانی شد و منم دلم برای اینجا تنگ شده بود

اومدم سلامی عرض کنم . به یاد گذشته

راستش به این فکر نکردم که چی بنویسم ولی می‌ نویسم

چقدر خوبه که همه دوست دارن به هر طریقی شده به محبوبشون نزدیک بشن

اگر این محبوب برای بعضی ها ماورایی باشه تلاش بیشتری می کنن

منظورم از همه فقط انسانها نیستن

یه جایی می خوندم خداوند وقتی بهشت و جهنم را آفرید این دو مخلوق انقدر خدا رو دوست داشتن

که دلشون میخواست هر کدوم از اون یکی جلو باشه

برا همین هر کدوم سعی کردن برای چیزی که خلق شدن بهتر و بهتر باشن

و معلومه که بهتر شدن جهنم یعنی چی.

گاهی آدم فکر میکنه جهنم خودشو برا خدا لوس کرد وقتی که پر شده بود و گفت

خدایا آیا باز هم کسی هست که به من بسپاریش  ( هل من مزید)

گویا هر کسی یک هل من مزیدی داره که از این جهت شبیه جهنم میشه

شاید باید فکر کنیم ببینیم چی تو وجودمون هست که ازش سیر نمیشیم و همیشه میخوایم زیاد بشه

اگر اون چیز در راستای خلقتمون بود که وضعمون خوبه و اگه نبود اسمش میشه حرص

و حریص بودن انقدر مذمومه که مولوی یک  دفترشو فقط به این موضوع  پرداخته (دفتر5)

حالا چرا اینا رو نوشتم خودمم نمی دونم

بیابید پرتقال فروش را



نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور1390ساعت 14:32 توسط سید رضا| |

سلام به دوستان گرامي و عزيز

تا حالا به اين فكر كرديد كه چرا سه نوع خط داريم. خطهايي كه از چب به راست نوشته مي شوند. خطهايي كه از راست به چپ نوشته مي شوند و خطهايي كه از بالا به پايين نوشته مي شوند. انديشمندان حكمت خالده با نگاهي رمزي و اشراقي به اين سه نوع خط و ارتباط دادن آن با فرهنگ و ن‍‍ژاد مربوطه به آن سعي كرده اند تبييني شهودي از اين سه نوع خط ارائه دهند. به نظر آنان خطوط چپ به راست نشانه حركت از درون به بيرون است. نوشته هر چه امتداد مي يابد از خود دور مي شويم و به سمت بيرون سير مي كنيم. نشانه اي از تلاش براي شناخت بيرون. سيري از درون به بيرون. در مقابل خطوط  راست به چپ همراه است به نزديك شدن به خود. وقتي از راست شروع مي كنيم هر چه مي نويسيم حركت دست به خودمان نزديك تر مي شود. نشانه سيري است از بيرون به درون. اما خط و هنر چيني كه ناظر بر طبيعت و متكي به تصوير سازي است نشاني است از اشراقات آسمان كه فرود مي آيند و از اينرو از بالا به پايين نوشته مي شوند. در نگاه قدسي هر سه اين سير ها نياز انسان است براي تكامل و اين موهبت بين انسانها  تقسيم شده تا از جمع آن تكامل حاصل آيد. شايد يكي از معاني يد الله مع الجماعه همين تقسيم موهبت ها باشد كه با كنار هم قرار گرفتن موجب تكامل مي شود. همانطور كه خصوصيات نژادها مكمل همند امور ديگر نيز مكمل همند و موجب تكامل انسان. برتري يا تمايز ميان آنان  نيست موهبتي همگاني است كه رشد  و تعالي را به همراه دارد. انسان كامل هم نياز بيروني دارد هم دروني و هم آسماني.

شاد و موفق باشيد

نوشته شده در شنبه 30 مرداد1389ساعت 18:45 توسط سید رضا| |

سلام

هر كسي را بهر كاري ساختند / مهر آن را در دلش انداختند

اگر اين شعر يا ضرب المثل را درست نوشته باشم نماد گويايي است از اصلي مهم در مطالعات سنت گرايان. گنون در بخشي از كتاب بحران دنياي متجدد به اتفاقي كه براي مشاغل مردم در عصر حاضر افتاده اشاره مي كنه و معتقده بر اساس تقسيم كار در دنياي جديد خيلي چيزها از مسير اصلي و طبيعي خود خارج شده. به نظر گنون وجود كاست و طبقه در يك جامعه در شكل اصيل خود امري است طبيعي و به عبارت بهتر الهي. به اين معني كه در وجود هر انساني گرايشات و علقه هايي نهفته است كه در صورت اشتغال به آن توفيق حاصل ميشه. به عبارت ديگر گويا خداوند براي معماري دنيا و هستي وديعه اي را در هر كس به امانت گذاشته كه در صورت همسويي با آن هم فرد و هم جامعه از اون بهره مند خواهند شد. به اعتقاد اين نويسنده سنت گرا در شكل جديد زندگي مدرن اجتماعي به بهانه تساوي و برابري، شغلها به گونه اي تقسيم شده كه هيچ ربطي به طبيعت انسانها نداره و فقط در بعضي موارد اين تطبيق حاصل ميشه كه شايد بشه اسمش را شانس گذاشت هر چند اين نويسنده اعتقادي به شانس نداره و اين امر را حاصل از بلبشو و بي برنامگي انسان متجدد ميدونه كه در اكثر موارد غير مطابق با طبيعت افراد و در موارد نادري مطابق طبيعت هست. گنون در تشريح اين مطلب به تشتت در كثرت اشاره ميكنه و ميگه سير طبيعي و نزولي وحدت به كثرت در مراحل پايين با نگرش جديد كه همه جيز را منفك از ماورا كرده با نوعي تشتت روبرو شده از جمله كثرت غير طبيعي انواع فلسفه انواع دين و مسلك و انواع تفسير به راي ها نمونه هايي از اين تشتت هستند كه در امور اجتماعي و مشاغل نيز تاثير گذاشته. آموزش و شغل كه بايد مطابق طبيعت افراد باشه به شكلي نا موزون براي همه و در كثرت عددي فراوان موضوعات و شاخه هاي مختلف نمايان شده. در حالي كه نه دانش به اين شكل تجزيه شده مفيد روح انسان خواهد بود و نه جمع كردن انسانها با طبيعت هاي مختلف سر يك كلاس يا يك آموزشگاه راه گشاي كشش دروني انسانهاست و نه مشغول شدن به كاري كه مطابق گرايشات طبيعي انسان نيست، مفيد فايده.

همه اينها در همين يك بيت نهفته است كه به خاطر زيباييش باز تكرار مي كنم

هر كسي را بهر كاري ساختند / مهر آن را در دلش انداختند

موفق باشيد

 

نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 11:31 توسط سید رضا| |

با سلامي گرم و صميمي

گفتاری از ابن سينا و رمزگشایی آن توسط حكماي بعدي را تقديم دوستان مي كنم.

" گويد ( خواجه ابو علي سينا ) كه اتفاق افتاد مرا آنگاه كه بشهر خويش بودم، كه بيرون شدم به نزهتگاهي از نزهتگاه هايي كه گرد آن شهر اندر بود با ياران خويش. پس بدان ميان كه ما آنجا همي گرديديم و طواف همي كرديم، پيري از دور پديد آمد زيبا و فره مند و سال خورده، و روزگار دراز بر او آمده، و وي را تازگي برنا آن بود كه هيچ استخوان وي سست نشده بود و هيچ اندامش تباه نبود و بر  وي از پيري هيچ نشاني نبود جز شكوه پيران"

شرح: ببايد دانستن كه ايزد جل و علا مردم را دو گوهر آفريد يكي تن و ديگري روان كه او را به تازي نفس گويند و به حقيقت مردم ( انسان) وي (نفس يا روان) است. دريابنده علم هاي كلي و بيرون‌آرنده پيشه ها، نفس است و مر نفس را ايزد تعالي چنان آفريد به طبع، و چنان سرشت كه هر بار كه او را بازدارنده اي نبود، دانش ها را طلب كند و قصد اندر يافتن علم ها كند. و آهنگ شناختن ايزد و فرشتگان كند و خواهد كه پايگاه ايشان بشناسد و پيوند ايشان يك به ديگر و پيوند همه با ايزد تعالي اندر يابد و به عالم غيب مشغول شود.

و ببايد دانستن كه يكي از بازدارندگان مر نفس را از كارهاي طبيعتش ( طلب دانش غيب ) اين قوت هاي ديگر است كه در مردم (انسان) آفريده شده. مانند قوه خشم و قوه شهوت و قوه متخيله. و ديگر بازدارنده نفس از كار خويش، مشغول شدن است به كالبد. هر بار كه اين قوت ها روان را به سوي خويش كشند وي از كار اصلي خويش باز ماند اما هر بار كه نفس (روان) اين قوت ها را زير دست خويش كند و فرمانبردار خويش گرداند اين قوت ها ياور او خواهند بود در كار اصلي خويش.

پس به شهر خويش بودن يعني مشغول بودن روان به آنچه برايش آفريده شده و طلب دانش غيب. و نزهت كردن انديشه كردن است اندر اين راه. گرديدن در نزهتگاه يعني بدنبال حجت و برهان گشتن.و ياران همان قواي بازدارنده هستند كه زير دست روان قرار گرفته اند و تحت اختيار صاحبش هستند و از اينرو يار او شده اند نه بازدارنده.و آن پير همان عقل فعال آدمي است كه چون ديريست كه آفريده شده به پيران ماند و چون روزگار در آن اثر نكند برنا بماند.

اين مطلب در كتاب گنج و گنجينه نثر و شعر نوشته ذبيح الله صفا است كه در صفحه ۵۰به نقل از كتاب ابن سينا و تمثيل عرفاني (نوشته هانري كربن) در باره قصه حي ابن يقظان ( نوشته ابن سينا) شرح شده است.

نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 10:42 توسط سید رضا| |

سلام و عرض ادب

میلاد مظهر وجود لطف و مهر الهی بر همگان مبارک

خدمت همه دوستان گرامی روز زن را تبریک عرض می کنم

حضرت زهرا دلش از یاس بود

نوشته شده در چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 21:37 توسط سید رضا| |

با سلامي گرم

موساي كليم از محبوبين درگاه الهي است. در اين فكرت بودم كه مگرنه اين است كه عدالت نهادن هر چيز سرجاي خويش است. آخر لحن و كلام داود زيباست. از چه روي خداوندگار حكيم او را كليم الله نناميد. لكنت زبان موسي او را بر آن داشت كه  براي قبول رسالت، فصاحت هارون طلب كند. آخر چگونه آنكه لكنت داشت، اصطنعت لنفسي بر سرش تاج شد. سر و راز اين افتخار شايد آن باشد كه خداوندگار خواست اولويت روح بر جسم و روان بر جسد و كلام بر زبان را گوشزد نمايد. شايد محبوب ازلي خواست به ياد آدمي اندازد كه با هر شكل و زبان و نقص در آن مي توان روحي كليم داشت و هم كلام يار شد.

گفت

عيب نقاش ميكني هش دار

آن نقص و عيبي كه در ظاهر ميبيني نه عيب است كه شايد لطف است. درون را زيبا و بي نقص كن تا كليم يار شوي. و زيباي ديدار. گفت گويا خداوندگار گاه با موسي حتي شوخي نيز مي كرد. آخر كليم است. گاه كلام با شوخي لطيف مي شود. بخت برگشته اي از موسي خواست تو كه مقربي از خدا بخواه زبان حيوانات به من بياموزد موسي گفت اين به زيان تو باشد. اصرار كرد. خداي گفت اگر از من مي‌خواست مي دادم. موسي با تعجب گفت تو خود بهتر ميداني كه به زيان اوست. شخص گفت لا اقل زبان خروس و سگ خانه ام را بدانم. قبول كرد و دانست. روزي خروس به سگ گفت از گرسنگي ننال كه اسب و غلام صاحبخانه می میرند و تو به نوایی میرسی. شخص آنها را فروخت که ضرر نکند و شاد از علم به سخن حیواناتش. اما بلا به خودش رسید و شنید که خروس  گفت  اینبار صاحب خانه بميرد و از بساط تشييع روزي ها نصيب  شود. شخص نالان پيش موسي رفت. موسي گفت شفاعت مي‌كنم كه خداي تو را آمرزيده برد. به خداي عرض كرد اين بنده را ببخش و ببر خداي گفت اگر تو بخواهي مرگ را از او بر مي دارم. اصلا اگر بخواهي هيچ كس را نميرانم و همه مرده ها را زنده كنم. اي والله.

دوستش داشت. نزديكش كه آمد گفت نعلين از پا درآر و بيا كه تو محبوبي. گفت با عصايت چه ميكني. دلداده بود و دوست داشت با يار بي وقفه حرف زند. به كمكش راه مي روم. چوپاني مي‌كنم. اهش بها غنمي... داشت آنچه او مي‌داند را مي‌گفت چون كليم بود و غرق در لذت كلام. گفت بر زمين زن. انداخت و اژدها شد. آخر چطور كليمش را مي ترساند. گفت نترس اين همان عصاست . شايد قدري با شوخ طبعي. آخر گاهي دوست دوست را مي‌ترساند و مي‌خندد. خداوندگار است. محب است و راهنما. چه عيب كه هم هدايت كند هم با يار دلداري.

بيت

چون كه بي رنگي اسير رنگ شد/موسئي با موسئي در جنگ شد

آخر در تو نيز موسايي است و عصايي و اژدهايي و فرعوني. نفس تو قهار است و سركش و فرعون صفت. تو چيزي نداري. گاه احساس ميكني آخر با اين عصا چكار كنم. گفت عصا بينداز يعني فنا شو و جنگ را به من بسپار. تو بي پايبند بيا و خود را به زمين افكن و فنا شو من بقاي خود را در تو ضامنم.

بيت

گر هزاران دام باشد هر قدم / چون تو با مايي نباشد هيچ غم

 پ ن:  اين روزها تحت تاثير زبان نوشتاري فیه ما فیه هستم. بد نديدم آنچه در ذهن دارم را با اين سبك بنويسم. تا يار كه را خواهد و ميلش به كه باشد.

نوشته شده در چهارشنبه 8 اردیبهشت1389ساعت 10:39 توسط سید رضا| |

شادماني همه جا پشت در است

در گشودن هنر است

پشت هر پنجره گر باغي نيست

باغ ديدن هنر است         

گفت هاتف که سراب است زمين

ديدنِ مينَویِ آن هنر است

مَلَکی در دل هر چیز نهان است بدان

هنر آن است مَلَک بینی و جان

دیدن هنر است ای یار

یار دیدن هنر است.

                                                  

پ ن: دو سطر اول را از راديو شنيدم

نوشته شده در چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 9:23 توسط سید رضا| |

Design By : Night Melody

>